تبليغاتX
" به وبلاگ پنجره خوش آمدی دوست من " پنجــــــــــــره
پنجـره روياهـايت را بـاز نگـه دار!
 

 

ای بـسا ابلیـس آدم روی هـست

پس به هر دستی نشاید داد دست

 

 

 

پ.ن: همه رنگ ها زیباست بجز دو رنگی .... (اس ام اس)

 

* گــردگــیری شده در  جمعه 1388/08/15   توسط دریــــا  | 

 

آی آسمان

در تمام  روزهای بی مهربانی  ِ مهر که گذشت

این همه باران را پشت کدامین ابر پنهان کرده بودی،

وقتی که دست های دلم تشنه مانده بود ....

؟؟؟

 

 

 

این همه باران کجا بودند

وقتی که در نبودِشان،

دل  آنقدر لالایی خواند

 که دست های ِ نوشتنم خوابشان برد  ...

؟؟؟

 

 

 

حالا

چندین روز است که می خواهی

بی اندکی ابر که دیده شود ،

بر دست هایی باران شوی

که در جیب هایم به خواب رفته اند ...

؟؟؟

 

 

 

آی آسمان

تو  گمان میکنی ، دست های ِ من

این همه اشک های  ِ تو را تاب خواهند آورد و  کلمه ای نخواهند بارید ؟؟؟؟

من هیچ نمی دانم ...

 

 

 

 

دیر آمدی باران ....

من جایی در حجم نبودنت گم شده ام ...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره ، دلم غصه داره ، دلم بی قراره ، نه شب عاشقانست ، نه رویا قشنگه ، دلم بی تو خون ِ  دلم بی تو تنگه .... 

 

 

* گــردگــیری شده در  یکشنبه 1388/08/10   توسط دریــــا  | 

 

هوای حوصله افتضاح ابریست

بــــــــــــــــــــــا ران لـــطـــــفــــــاً بـــبــــــــــــــار ...

 

 

 

پ.ن: نه از تو میپرسند و نه گوش میکنند، تنها می آیند و فراموش میکنند ...

 

* گــردگــیری شده در  پنجشنبه 1388/08/07   توسط دریــــا  | 

 

تنهای تنها

غروب دلگیر

غرق در کار و روزمرگی

و چشم های من که کاسه خون می شود

 

درد تو نیستی؛ به خود نگیر

تو، تنهایی ام را به یادم می آوری

که اینگونه می بارم

روزها و روزها در خود می روم

آن قدر که خود ِ سکوت می شوم

 

دیگر حتی روزمرگی ها هم مرا فراموشکار نمی کنند

 

 

 

  

 

پ.ن: ای همه ی اونهایی که کسی رو دارید تا باها تون "مهربونی" کنه؛ بدونید اینجا یکی هست که با تمام وجودش به شما غبطه می خوره...

 

* گــردگــیری شده در  یکشنبه 1388/08/03   توسط دریــــا  | 

 

دلی که هنوز به “طراوت” زندگی “گرم” است، جای مناسبی برای نگاه ‌داشتن “حرف” نیست؛ آخر حرف در زمره‌ی مواد “فاسدشدنی” است!

 

 

 

پ.ن.۱: می دونی سخت ترین لحظه در زندگی آدم چیه؟ وقتی بفهمی برای کسی که تمام زندگیت هست فقط یک تجربه هستی...

پ.ن.۲: این روزها اصلا خوب نیستم.... فکر کنم یواش یواش رفتنی ام!

 

* گــردگــیری شده در  چهارشنبه 1388/07/29   توسط دریــــا  | 

 

دختران ناچارند مادر باشند، همانگونه که ناچارند روزگاری معشوقه‌ی بی‌پناه مردان باشند و تو هرگز نخواهی فهمید “مرد بودن” چه پیشه‌ی کثیفی‌ست و از آن کثیف‌تر معشوق بودن است…
بانو! هرگز برای بی‌پناهی مادرت گریه نکن، او خودش می‌خواست معشوقه‌ی یک “مرد” -پدرت- باشد و به دخترت بگو، هرگز برای تو نگرید زیرا تو نیز طبق یک قانون نانوشته، خودت این درد را برای خویش انتخاب خواهی کرد…

 

 

 

 


پ.ن.1: میدانی؟ حق با تو بود که گفتی "اگر پول داری، باش و الا برو" .…

پ.ن.2: این روزها دوستی های چند ساله هم به خیانت آغشته است، چه رسد به عشق ....

 

 

* گــردگــیری شده در  دوشنبه 1388/07/27   توسط دریــــا  | 

 

برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو … و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من!

تمام!

 

 

 

پ.ن: خودکرده را تدبیر نیست...

 

 

* گــردگــیری شده در  یکشنبه 1388/07/26   توسط دریــــا  | 

 

من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟

تنها ،

سرش را گرم عشقی کرده بودم ،

که ترانه بخواند برای بی پناهی دست هایش

و رویا ببافد از روزهای ِ در راه ِ بودن او .

 

من که دلم سنگی به راهتان نبود ،  بود ؟

گوشه ای نشانده بودمش و بذر مهر می پاشید

در گذر دست های نا مهربانتان .

 

من که دلم زهری به جامتان نریخت ، ریخت ؟

خسته و  ویران و بی پناه

قامتش را سپر طعنه های تلختان کرده بود

و می شکست

 

.

.

.

 

حالا هم

دست های دلم مدت هاست که بالا نرفته تسلیمند

قبول

ساده بگذرید از آنهمه مهربانی بی دریغ دلم

از آنهمه گریه های تلخ ِ پُر هراس نداشتنتان ،

اما

دست های دلتان را بردارید از سر دلم ،

تیشه به ریشه های عشق من نزنید،

 تا آسمان قد کشیده باور من  ...

 

 

 

من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟!

 

* گــردگــیری شده در  پنجشنبه 1388/07/23   توسط دریــــا  | 

 

وقتی نگاهت را به چشمهایم هدیـــه می دادی ... بـــاز هم، هیــــچ نمی دیدی؛ جز تصویر مبهم صورتت را ...

شانه هایم ؛ شاید جایی برای گریه هایت بود ... امّا نه بهانه ای ، برای اشک هایت ... !

 

 

یکی بی بال و پر بود ؛ یکی پرواز نمی دانست

چه رو به آسمــــان ؛ چه سرافکنده به خاک

هر دو زمینی بودیم ؛

آه

چه تفاهمی

و

افسوس

که

چه سوء تفاهمی

 

 

پ.ن: اینجا عقل ها  به چشـم هاست و چشم ها  کور کورانه می نگرند...

 

* گــردگــیری شده در  دوشنبه 1388/07/20   توسط دریــــا  | 

 

حالا دیگر نه از معجزه خبری هست، نه از اعجاز آن چشمهای آشنا

از دلتنگی ها که بگذریم

.

.

.

تنهایی، تنها اتفاق این روزهای من است.

 

 

 

 

پ.ن.۱: تنهایی اتفاق نیست بانو ... ، بی اتفاقی ست.

پ.ن.۲: تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من.

 

* گــردگــیری شده در  شنبه 1388/07/18   توسط دریــــا  | 

 
JavaScript Codes

JavaScript Codes