تبليغاتX
پنجـــــــره


پنجـــــــره

 

 

از جنس مردم اين روزگار نبود

بزرگ بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

لحن آب و زمين را خوب مي فهميد

مهربان بود و همچو باران پر از طراوت

رفت

اما

زود بود براي پر كشيدنش

رفت و هيچ فكر نكرد كه ما چقدر تنهاييم

چشم هايمان هنوز تر است از نبودنش

.

.

.

يادت گرامي اي پرستوي ديار باقي.

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24 به قلم دریــــا| |

 

اين يك هفته اخير مشكلات زيادي برام پيش اومد تا جايي كه يه وقتا واقعا يه گره كور بود كه هيچ جور باز نمي شد. همه چيز انگار دست به دست هم داده

ديروز اصلا حالم خوش نبود، ديشب مثل مار به خودم مي پيچيدم از درد

تا آخر شب كه اتفاقي افتاد كه اصلا نمي تونستم متصور شم.... دليلش رو اصلا نمي تونم بفهمم

اين قدر اتفاقات يك هفته اعصابم  رو به هم ريخته بود و درگير بود، درد هم از يك طرف كه هيچ جور آروم نميشد، اين اتفاق آخر شب (ساعت ۱۲) تير خلاص بود..........

ديگه دست خودم نبود، مثل ابر بهاري فقط گريه مي كردم...... به خودم مي پيچيدم و گريه مي كردم.

در دل تاريك شب يه دفعه دست گرم مامانم روي سرم و صداي گرمش كه چرا توي تاريكي نشستي؟ چرا نخوابيدي عزيزم، من رو به خودم آورد....

گفتم هيچي نيست.... گفت: چرا گريه مي كني؟ چيزي شده قربونت برم؟ حالت خوب نيست؟

فقط پريدم توي بغلش و احساس كردم تنها گوشه امن دنيا آغوش بي دريغ مادرمه.....

گفتم: مامان خستم........

من رو آروم كرد اما  تا صبح اون هم پا به پاي من نخوابيد....

صبح با بدبختي اومدم اداره تا يه هوايي به سرم بخوره...... الان هم با چشم هاي قرمز و پلك هاي ورم كرده نشستم پشت ميزم .... اما دست و دلم به كار نمي ره....

اين بغض لعنتي راحتم نمي زاره

دلم مي خواد فرياد بزنم، از ته دل.......

شايد نمونم اداره......... نمي دونم!!!

 

 پ.ن: گاهي همكارايي كه حتي فكرش رو هم نمي كني اين قدر محبت دارند كه توي سخت ترين شرايط و لحظات نشون ميدن كه حضور دارند كنارم. همين كه زنگ مي زنند و نگرانم هستند و سعي مي كنند كمكي باشند براي گرفتاريم دلگرمم مي كنه. گاهي يك غريبه از اوني كه فكر مي كني بهت نزديكه، بيشتر نگران و همراهت ميشه.....

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 به قلم دریــــا| |

 

نمی دونم به چه جرمی پر و بالم رو شکستند. . . .

 

 

پ.ن: انگاری دیگه حضورم واستون نداره حرمت . . . .

 

 

نوشته شده در جمعه 1391/02/01 به قلم دریــــا| |

 

ای هم صدای دیروز!

گفتی که فردا سهم من و توست

اما نگفته بودی فردای نیامده تنها یک رویا ست،

بیدار که شوم نه هم صدایی ست  و نه هم پایی !!!

 

 

 

پ.ن: تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند؛ صبر کن ای سهراب. قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه داغ جهان بیزارم....

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29 به قلم دریــــا| |

 

برای روزهای خالی هم باید فکری کرد. باید کنجی داشت.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/24 به قلم دریــــا| |

 

کسی که کل زندگیش رو خواب بوده

شرجی خاطره ها از خواب بیدارش نمی کنه

 

 

 

پ.ن: از زندگی کردن بیش از مرگ می ترسم... .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17 به قلم دریــــا| |

 

حقيقت اين است كه یکی بود یکی نبود داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن. برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود که، یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگری است.
هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمیدانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز میشد. حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آنکه نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دروغ بود؟
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود اما افسانه نبود.
حکایت بود .

 

پ.ن: داستان زندگي ما هم، قصه يكي بود يكي نبوده....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16 به قلم دریــــا| |

 

 

پ.ن: کسی خودش را نمیکشد، خاطره هاست که آدم را میکشد.

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15 به قلم دریــــا| |

 

 

ديگه به طور كلي اعتمادم رو نسبت به همه از دست دادم....

خوب راستش، منم مجبورم در مقابل كارهاشون بگم:

گور باباي همه ي آدم هايي كه يك زخمي به دل ما زدند و رفتند... مرده مي انگارمشان!!!

 

 

 

 

پ.ن.۱: خودمونيم، خداييش ديگه مرد پيدا نميشه... يه جورايي همه نامرد شدند و البته نامحرم....

پ.ن.۲: انگار هرچه تواضع داشته باشي، آدم ها خودشون رو محق تر  مي دونند و از اون بالا بالاها بهت نگاه مي كنند.

پ.ن.۳: يادت باشه وقتي كسي رو بازيچه دستت قرار مي دي ، يك روز هم يكي پيدا ميشه كه بدجوووووووور با زندگي و احساس و آبروت بازي مي كنه.

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08 به قلم دریــــا| |

 

حكايت ما آدم ها مثل اين عكس مي مونه:

 

 

پ.ن.۱: سالي كه نكوست از بهارش پيداست.... انگار خدا هم از بنده هاش ياد گرفته كه ما رو به بازي بگيره...

پ.ن.۲: شايد نبايد جواب هيچ سلامي رو داد تا شاهد روزي رو كه بي خداحافظي مي روند، نباشي.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06 به قلم دریــــا| |

Design By : Night Melody